{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

&

قلم را روی کاغذ گذاشت و سرش را کمی بالا آورد

«داری به من دستور می‌دی… همسرم؟»

نگاه زن همچنان سرد و بی‌احساس باقی ماند

«دنبال دعوا نگرد… فقط خواستم بهت اطلاع بدم.»

سرش را به آرامی تکان داد…
بعد، بدون اینکه منتظر پاسخ دیگری بماند، نگاهش را از او گرفت و به سمت در رفت
دستش هنوز روی دستگیره بود که برای لحظه‌ای مکث کرد…
اما چیزی نگفت…
خنده‌ای کوتاه و بم از سینه‌ی مایلز بیرون آمد؛ صدایی آن‌قدر نادر که حتی خودش را نیز غافلگیر کرد.
از صندلی‌اش برخاست؛ با حرکتی روان و آرام، همچون شکارچی‌ای که به سمت طعمه‌اش نزدیک می‌شود. قامت بلندش سایه‌ای کشیده بر اتاق انداخت، در حالی که به سوی زن می‌آمد.

«متوجه شدم.»

مقابلش ایستاد؛ آن‌قدر نزدیک که بوی چرم و باروت در هوای میانشان باقی مانده بود.

«ده دقیقه‌ی دیگه اونجام.»

زن سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد، نگاهش را از او گرفت و از اتاق کارش بیرون رفت.
در پشت سرش با صدای آرامی بسته شد.
مایلز برای لحظه‌ای همان‌جا ایستاد و نگاهش همچنان روی درِ بسته ماند. فکش منقبض شد.
بیشتر مردم، سربازان، خدمتکاران و مقامات، زیر نگاه خیره‌ی او دست‌پاچه می‌شدند. تسلیم می‌شدند. سرهایشان را پایین می‌انداختند، از تماس چشمی با او اجتناب می‌کردند و با لحنی آرام و ملاحظه‌کارانه سخن می‌گفتند.
اما این زن؛
تقریباً حضور او را به رسمیت نمی‌شناخت.
نه ترسی…
نه گرمایی…
هیچ چیز…
زن شروع به چیدن میز کرد… صندلی‌هایشان را در دورترین نقاط میز، مقابل یکدیگر قرار داد و بشقاب‌ها را از غذا پر کرد…
صدای قدم‌های سنگین در راهرو پیچید، پیش از آنکه صدای تیز برخورد چکمه‌های واکس‌خورده‌ی مایلز با کف مرمرین به گوش برسد.
مایلز وارد سالن غذاخوری شد؛ هنوز لباس رسمی نظامی‌اش را بر تن داشت. شانه‌های پهنش تمام چارچوب در را پر کرده بود، هنگامی که لحظه‌ای ایستاد و نگاهی به میز انداخت.
چشم‌هایش به زن افتاد…
صندلی‌اش را در دورترین نقطه‌ی میز قرار داده بود؛ گویی هر دوی آنها دو ژنرال دشمن بودند که برای مذاکره درباره‌ی آتش‌بسی موقت روبه‌روی یکدیگر نشسته‌اند.
عضله‌ای در فکش پرید.
زن سرش را چرخاند و طوری که انگار مایلز اصلاً وجود نداشت، به سمت آشپزخانه رفت تا یک لیوان و مقداری شراب به میز بیاورد.
این از قبل عادت همیشگی مایلز بود و زن از این عادت آگاه بود ؛
ژنرال همیشه باید هنگام غذا خوردن، شراب قرمز در کنار دستش می‌بود و از آن می‌نوشید
و زن این را به‌خوبی می‌دانست…
مایلز حرکات زن را زیر نظر داشت؛ فاصله‌ی عمدی‌ای که میان خودشان حفظ کرده بود و طرز ریختن شراب، بدون آنکه حتی نگاهی به اون بیاندازد…
دیدگاه ها (۰)

&

&

{ به آرامی نگاهی به اینه انداخت... آن اینه ی قدی، باعث شده ب...

P8جئون پشت میز بزرگ و تیره‌ی دفترش نشسته بود. چراغ‌های کم‌نو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط